یک شب آخــــر از نهال غــــم، ثمر خواهم گرفت

دامــن بـــــرق فنـــــا را بی خبــــر خواهم گرفت

یک شب آخــــر سیــنه ی پر درد را خواهم درید

از ســــــر راز دل خــــود، پــرده بر خواهم گرفت

یک شب آخر همچنان آتش زبان خواهم کشید

در طناب و چوب این خرگـــــاه در خواهم گرفت

یک شب آخر رو به صحرای عــــدم خواهم نهاد

وین سرای غم فزا را، پشت سـر خواهم گرفت

یک شب آخر همچو خاشاک نهـــان در کشتزار

دست در دامـــان داس برزگــــــر خواهم گرفت

یک شب آخر با تمـــــام نامــرادی های خویش

کام دلچسبی ز دنیـــای هنــــــر خواهم گرفت

یک شب آخر تا رهم از دست خواهش های دل

پــــرده روی دیده ی آشـــــــوبگر خواهم گرفت

یک شـب آخـــــــر تا نبینم دیگر از این رنگ ها

قفـــــــل بر لب تا ابد، رنگی دگـر خواهم گرفت

یک شب آخر بعد از این روشنگری ها، همچو شمع

تیــــره دودی گردم و چشم سحــــــر خواهم گرفت

شاعر: رحیم معینی کرمانشاهی